در گستره ای خیال و مشاعره
اشعار پر محتوا از راز محمد یوسفی
عشق لطیف از کسی در من دمیده رفت
گوشم نوای حسرتی هردم شنیده رفت
در انتظار دلبرت یک عمر خوش مباش
صد ها بماند بیند او٬ اما ندیده رفت
نازم کسی که پیش من لبخند کرد و لیک
در خلوتش فغان از جفایی کشیده رفت
زین امتحان سر نوشت تا گریه ی نهان
اشکی به شعر آمدو کم کم چکیده رفت
*****
بهارا! من گلی نادیده رفتــــم
چو ژاله بر سرم باریده رفتم
بنال برحال من، در آتشم من
به چشمم قاتلی رادیده رفتـــم
پدرجان بی نوا بود ناله هایم
میان سنگها نالیده رفتـــــــــم
بدیدم صورت پرخون وگفتـم
دریغا مادری نادیده رفتـــــــم
*****
ساقیي با میُ حال آمدورفــــــــت
شاعری با شعروفال آمدورفــــت
آن یکی خمار گشتُ وان یکـــــی
غرق دریای خیال آمدورفــــــــت
بلبلی لاف از وفا میزد بهــــــــار
چون خزان برگ سال آمدورفــت
مرغ اقبال منُ آن دلبـــــــــــــــرم
صبحدم با یک شمال آمدورفــــت
گر نگاه ساکت عاشق نمـــــــــاند
معشوقی با قیلُ قال آمدورفــــــت
شرط این دنیا چنان غم آور است
لحظۀ با هم وصال آمدورفـــــــت
دل شکستن هنری نبود بتــــــــــو
در زمانه یک مثال آمدورفــــــت
غم نخور شاید همین تقدیر اوست
زان قفس بی پرو بال آمدورفـــت
---رازمحمد یوسفی----
*****
توضیحات در باره نویسنده در یک فرصت دیگر.